![]() |
![]() |
|
| من اینجا بس دلم تنگ است! |
|
سنگ صدو هشتادم اولین روز دبستان باز گرد کودکی ها شاد وخندان باز گرد باز گرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسبهای چوبکی خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن ماناترند درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند اموز روباه وخروس روبه مکارو دزدو چاپلوس روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود با وجود سوز وسرمای شدید ریز علی پیراهن از تن می درید تا درون نیمکت جا میشدیم ما پر از تصمیم کبری میشدیم پاک کن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستانمان از آه بود برگ دفترها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی بابا روی برگ همکلاسیهای من یادم کنید باز هم در کوچه فریادم کنید همکلاسیهای دردورنج کار بچه های جامه های وصله دار بچه های دکه سیگار سرد کودکان کوچه اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بودو تفریقی نبود کاش میشد باز کوچک میشدیم لا اقل یک روز کودک میشدیم یاد آن آموزگار ساده پوش یاد ان گچها که بودش روی دوش ای معلم نام وهم یادت بخیر یاد درس آب بابایت بخیر ای دبستانی ترین احساس من باز گرد این مشقها را خط بزن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:25 توسط زهرا |
|
|
نیک چشمانش را بست .سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند .آشفته تر از آن بود که خودش را به دست خیال بسپارد .از میان آشفتگی افکارش تنها صدایی دور و نامفهوم او را به دنیای اطرافش می خواند
- نیک سعی کن به هیچ چیز فکر نکنی .آرام . آرام . یک نفس عمیق . آرام . آرام .باز هم یک... چطور به چیزی فکر نکند ؟ چطور نفس بکشد وقتی انگیزه ای برای نفس کشیدن برایش نمانده است ؟چیزی گنگ اورا احاطه کرده بودبه زحمت نفس عمیقی کشیدبا خود اندیشید زندگی را دوست نداردهیچ چیزاو را عمیقا" نمی خواهد احساس عجیبی داشت گویا که فرسنگها زیر آب بود سنگین و سست خود را رها کرد . -...آرام . آرام .حالا سعی کن یک دایره ی تو خالی مجسم کنی.... یک دایره ی تو خالی؟ عجب چیزی .دایره ی تو خالی ! هه! چه می توانست باشد ؟ شاید چیزی شبیه یک حباب .حباب ؟ زنی را در نظر آورد که در حلقه ی حباب دمید . چقدر آن زن زیبا بود ! لبهای سرخش که جمع شده بود تا در حلقه بدمد چه دل انگیز مینمود. -نیک صدای مرا میشنوی؟ حباب ترکید و زن محو شد .دایره ی تو خالی ظاهر شد سیاه و سخت اندیشید : -من چیزی نمیبینم .همه جا تاریک است - سعی کن به چیزی فکر نکنی نیک . فقط تصور کن به چیزی فکر نکند؟ باید چیزی پیدا کند تا این سیاهی را روشن کند. چراغ قوه اش کجا بود ؟شاید کمی نور .دلش نور می خواست اما نور آشفته اش میکرد .تصمیم گرفت نور را فراموش کند . - سعی کن دایره را با رنگ پر کنی . - رنگ؟ چه رنگی؟ سالها بود که به رنگها فکر نکرده بود . به رنگها عادت کرده بود . قانون اطرافش .سالها بود رنگی را ندیده بود . سعی کرد رنگها را به خاطر بیاورد . رنگی را دیگر نمی شناخت . رنگ . رنگ . رنگ آه خدایا چه کار باید میکرد . با درماندگی اعتراف کرد: - نمی توانم و شنید اگر بخواهی می توانی .کافیست اراده کنی . - نه هیچ رنگی نیست - با هر چه تصورش برایت ساده تراست شروع کن اندیشید : از کجا آغاز کنم ؟ دایره فرضی تاریک و سرد بود وبه نظر میرسید جسمی سخت و غیر قابل انعطاف است نیک مدتی به دایره فرضی خیره ماند تصمیم گرفت که بیلچه ای را تصور کند و با آن مشغول کندن داخل دایره شود. شروع به کندن دایره کرد.دیگر صداهای اطراف محو شده بودند و سکوت همه جارا فرا گرفته بود .نیک با همه ی قوا زمین را میکند با همه ی نفرتی که از آنهمه تاریکی و خلا داشت بیلچه را در دل سیاهی فرو میبرد سرانجام تمام زمین را کند .اندکی اندیشید حالا که زمبن را کنده است چه باید بکند بوته ای را مجسم کرد و آن را در دل زمین فرو برد. اندیشید بوته نیاز به آبو نور داردآنطرفتر گودالی کند و آن را عمق بخشید کمی آب درون آن مجسم کرد و خورشیدی که تمام سیاهی دایره را روشن کرد خداوندا همه ی تاریکی دایره روشن شده بود با خود اندیشید : - چرا از همان اول به فکر خورشید نیفتاده بود ؟ شاید چون سالها بود که خورشید را ندیده بود تمام تصورش از خورشید چتر بود و گرما و کرم های محافظ در برابر آن . چه شد که به خورشید رسید و همه جا زوشن شد . به دقت به آنچه میدید اندیشید : زندگی . نیک برای بخشیدن زندگی به یک بوته ی خیالی همه ی تاریکی دایره ای تو خالی را روشنی بخشیده بود .زندگی چیز غریبیست . زندگی روشنی است و همه ی آنچه که ما داریم حتی اگر حس کنیم که هیچ نداریم . چشمانش را باز کرد روشنی اطرافش راکه اکنون بیش از پیش میدیدچشمش را آزرد . برخاست و به سمت پنجره رفت .آن پایین توی خیابان زندگی جاری بود . خورشید می درخشید و صدای همهمه ی مردم به گوش می رسید . او نیز اکنون زنده بود و طعم زندگی را می چشید . کیف دستیش را برداشت و در برابر چشمان بهت زده ی پزشک روانشناسش رفت تا به زندگی بپیوندد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 19:7 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدوهفتادو نهم
یکبار دگر عبث در آیینه
زری کوچولو کجایی؟هستی؟بیا میخوام باهات حرف بزنم.دلم گرفته .غصمه .به دلم سنگ خورده.من توی سنگستون مونده بودم چون سنگستونیا هر بدی که داشتن ولی باهم مهربون بودن .شرافت و غیرت داشتن.یادته ؟بارها و بارها با ادای لوطی بازیای داش آکل حرفای مردونه میزدیم و مثل قیصر پاشنه کفشمونو ورمیچیدیمو با صدای نازک بچگونمون داد میزدیم قیصصصصصصصصصصصصصصصر بیا که داشتو کشتن و تو دلمون وقتی تنهاا میشدیم پریای گریون قصه های ننه دریارو دلداری میدادیم که از دیو سیاه نترسن .یا توی بارونا میدویدیم و از لک لک ناز قندی سراغ زهره رو میگرفتیم ودر حالی که یکیمون قصه ی کچل کفتر بازو که خونده بود واسه بقیه تعریف میکرد پر از شور و شوق میرفتیم مدرسه و توی مدرسه میازار موری که دانه کش است و اشک یتیم اعتصامیو حفظ میکردیم بعدش که بزرگتر شدیم مینشستیم دور هم فال حافظ میگرفتیمو با صدای بلند میخوندیم که نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هرکه آینه سازد سکندری داند نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاهداریو آیین سروری داند . یادش بخیر یادته بزرگتر که شدیم پای درد کشیدن رستم وقتی سهرابو میکشه اشک ریختیمو و توی قصه ی خسرو و شیرین نصیحت شنیدیمو با صدای گرفته بارها و بارها شعر آرشو زمزمه کردیم و از عشق و غیرت به خودمون لرزیدیم و گفتیم آری آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموشست و خاموشی گناه ماست .بازم بزرگتر شدیم ساعتها با هم مینشستیم و روی نیایش شریعتی بحث میکردیم که : خدایا به علمای ما مسوولیت وبه روشنفکران ما ایمان و به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده و به مبلغان ما حقیقت و به دینداران ما دین و به هنرمندان ما درد و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظه کاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به مردم ما خودآگاهی و شایستگی عزت و نجات بخش.بازم بزرگتر شدیم و با هم زیر آوار بمب و موشک زمزمه کردیم : ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش .بازم زمان گذشت و امروز امروز امروز........چی بگم؟ جز اینکه ...... زری کوچولو امروز میخوام برات یه چیزی زمزمه کنم که میتونی به سنگنوشته هات اضافش کنی شاید سنگ دل سرد یکی از سنگستونیا رو بشکنی.اینه زمزمه ی امروز دل سنگ خورده ی من : خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز هر طرف میسوزد این آتش پرده ها و فرشها را تارشان با پود من بهر سو میدوم گریان در لهیب آتش پردود وز میان خنده هایم تلخ و خروش گریه ام ناشاد از درون خسته ی سوزان میکنم فریاد ای فریاد ای فریاد خانه ام آتش گرفتست آتشی بیرحم همچنان میسوزد این آتش نقشهائی را که من بستم بخون دل بر سر و چشم در و دیوار در شب رسوای بی ساحل وای بر من سوزد و سوزد غنچه هائی را که پروردم بدشواری در دهان گود گلدانها روزهای سخت بیماری از فراز بامهاشان - شاد دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب بر من آتش بجان ناظر در پناه این مشبک شب من بهرسو میدوم گریان از این بیداد میکنم فریاد ای فریاد ای فریاد ای فریاد وای برمن همچنان میسوزد این آتش انچه دارم یادگار و دفتر و دیوان من بدستان پر از تاول اینطرف را میکنم خاموش وز لهیب آن روم از هوش زان دگرسو شعله برخیزد بگردش دود تا سحرگاهان که میداند که بود من شود نابود خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر وای آیا هیچ سر بر میکنند از خواب مهربان همسایگانم از پی امداد ؟ سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد میکنم فریاد ای فریاد ای فریاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 8:34 توسط زهرا |
|
|
سنگ صد و هفتاد و هشتم
آّاااااااااااااااااااااااااااااای دومن آبیه ی من که دومن آبیتو اون بالا پهن کردی و نشستی داری منو تماشا میکنی بگو ببینم چقدر من زشتم ؟ چقدر بدم؟ چقدر حقیرم ؟ تو بم بگو مگه خودت نگفتی که از همه به من نزدیکتری پس بم بگو ناراحت نمیشم غصه هم نمیخورم هر چی بگی دربارش فکر میکنم نه فکر نمیکنم سرمو زیر میندازم و حرف نمی زنم فقط گوش میکنم و خیلی محترمانه میگم : حق با شماست منو ببخشید من آدم بدیم . اما نه اینو هم نمیگم چون تورو میشناسم که هیچی نمیگی فقط نیگام میکنی و لبخند میزنی مثه لبخند مامانا اونوقت من سرمو میندازم پایینو زیر چشی نیگات میکنمو میرم یه جایی قایم میشم نه میرم یه جایی گم میشم تا کسی صدای گریمو نشنوه اما بذار قبل از همه ی اینا و قبل از لبخند دردآور و بزرگوارت اینو بگم : میدونی دومن آبیه من هیچوقت شیطان درونمو تجربه نکرده بودم هیچوقت بد بودنو بلد نبودم واسه همین حس میکردم دارم از آدم بودن خودم فاصله میگیرم حس میکردم از هوش و اختیار توی من نکنه چیزی نباشه نکنه نتونم انتخاب کنم نکنه آگاه نباشم واسه همین منم اون سیبو خوردم آگاهانه رفتم سیبو از دست شیطون گرفتمو یه گاز گنده بش زدم نگران نباش شیطون حداقل در مورد من نمیتونه بگه که گولش زدم اونوقت آدم بودنو تجربه کردم احساس کردم پر شدم از احساس آدمیت انتخاب کردم هوشمو از بین بردم و از نو احیا کردم اختیارمو لمس کردم و کامل شدم با خودت نگو خطا کرده روشو هم زیاد میکنه پشیمونم نیس نه خطا کردم قبول اما این اسمش خطا نیست اسمش انتخابه یه جور حماقت که به حودت ثابت کنی که گوسفند نیستی . دومن آبیه حالا بغلم میکنی ؟ آشتی دومن آبیه ؟ پس بوسم کن ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 3:23 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدوهفتادو هفتم
اوه بوری من ! انتخاب سخته .انتخاب میون چیزای خوب همیشه واسه من سخت بوده و هست از اون بدتر انتخاب میون بداست . میگن همیشه که اهم و مهم کن من اما توی شعور و احساسم چیزی اهم و مهم نمیشه همه چیز سرجای خودشه مطلق نیست اما نسبی هم نمیشه هز چیزی توی وجودم جای خودشو داره . انتخاب سخته زری . چیزی که اانتخابو سخت میکنه عاقبت کاره اینکه نمیدونی که با انتخابت داری راه درستو میری یا غلط و به کجا میرسی .دلم می خاس نمیخواستم انتخاب کنم اما راستش همین انتخابه که همه چیزو شیرین میکنه اگه نمی خواستیم انتخاب کنیم چه قدر همه چیز بیخود میشد زری . طرحمو روی زندگیم نقاشی کردم و دارم کاملش میکنم زری . این طرح من اما دیگه یه طرح رنگی بی چرکنویس و قالبی و باسمه ای نیست طرح من اینبار یه طرح سیاه قلم ساده با همه ی سایه ها و چین خوردگیها و واقعیتاشه . یه طرح با چرکنویسه که داره از نو کشیده میشه با یه قلم دو آتیشه کنته و یه پاک کن حسابی که همه ی زشتیهاشو پاک کنه . من این طرحو انتخاب نکردم این طرح سهم امتحان من از زندگی بوده چیزی که من انتحاب کردم نابی سیاه قلم کنته ی واقعی این طرحه پختگی طرح امیدوارم آخر طرح من همونی باشه که میشناختم زری دلم نمیخاد با طرحم غریبگی کنم . غریبگی از انتخاب سخت تره زری!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 2:17 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدو هفتاد و ششم بوری مردم سنگستون دوس داشتنو خوب بلدن اما اگه کسی دوسشون داشته باشه قدرشو نمیدونن و دوس داشتنو نمیفهمن اینو در آستانه انتخابات سنگستون واسه ی سنگستونیا مینویسم : یکی از دنیاداران پیر ما را منکر بود در خلافش گفت : "پیر فتنه است دم فروبندداگر یا فروبندیمش ذم آسیای ما را آب آرام بگرداند ." پیر ما فرمود : " راست خواهی آنکه این فتنه برانگیخت "من" نبود "ما " بود حالیا ما به سلامت اگر از حلقه منی گم گردد."!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 1:21 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدو هفتاد و پنجم
دلم خیلی واسه نوشتن از تو تنگ شده زری ! اگه ازت دیگه ننوشتم علتش این بود که خیلی وقته هیچ حرفی از تو نداشتم نمیدونستم چی ازت بنویسم نمیدونستم چی توی تو میگذره همه چیز شده بود مثه یه صفحه سفید مثه یه جاده ی مه آلود سرد مثه یه بغض بزرگ که توی چشات یخ زده اما الان حس میکنم دلم میخاد ازت حرف بزنم دلم میخاد باهات حرف بزنم دلم میخاد این سکوتو بشکنمو و کمی با خودم خلوت کنم گر چه که حرفام هنوز سر و تهشون معلوم نیست و قافیه ای ندارن نمیدونم از کجا باید بگم اما تنها حسم اینه که مثه کسی که بعد سالها دوری میبینیشو میخای یه عالمه باهاش حرف بزنی اما بس که نمیدونی از کجا شروع کنی بی حرف بغلش میکنی و میفشاریشو صورتتو توی شونش قایم میکنیو و بوش میکنی و اشک میریزی یه اشک گرم بی صدا یه اشک پر از لذت ترکیدن بغض بی او بودن الان زر ی من اومدم بغلت کنمو صورتمو توی بوی لباسات که عطر گل یاس توشون موج میزنه قایم کنمو اشک بریزم یه اشک داغ از همه ی این سکوت لعنتی پر هیاهو که نه میشد با کسی تقسیمش کرد که همه خودشون این بغضو دارن نه دیگه میشد تحملش کرد .دلم میهاد واست بنویسم اما اشک امونمو بریده زری دیگه چه حرفی جز اینهمه حرف مونده دلم تنگه زری اینقدر پر از بغض و دلتنگیم که هیچی نمیتونم بگم فقط بذار کمی گریه کنم بذار روی شونه های امن و صمیمیت یه کم نفس تازه کنم صورتمو از روی شونت جدا نکن من جایی جز این شونه های امن ندارم واسه گفتن خودم میدونم خستت می کنم اما کمی طاقت بیار من دلتنگم زری از روزگار من بغضم سنگینه از اینهمه درد من اشکم میاد بوری من گریم میاد زری!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:19 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدو هفتادو چهارم
خونه ي باهار کمک کنین هلش بدیم ، چرخ ستاره پنچره |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 23:52 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدوهفتادو سوم
بوري من قاشق بزن اما اينبار نه پشت دراي خونه ي مردم چون كسي نيست كه آب رو سرت بريزه و رسوات كنه اينبار چادر سرت كن و چادرتو بكش توي صورتتو پشت در خونه ي دومن آبيه بشين قاشق بزن . اگه نيومد درو روت واكنه از رو نرو بازم قاشق بزن و گدايي كن اگه بازم وا نكرد بازم نترس همونجا بشينو قاشق بزن و بخواه اگه بازم وا نكرد نكنه باز از سر جات بلند شي نه همونجا بشين و باز قاشق بزن بهش بگو هفت تا آتيشي كه روشن كرده توي هفت ملكش چقدر دلارو سوزونده بگو از روي هفت تا آتيش هفت ملكش پريدي اومدي در خونش قاشق زني بگو مگه با اين چادري كه توي صورتت كشيدي تورو شناخته كه درو وا نميكنه؟ بگو قبول نيست قرار نبودتو رو بشناسه و اينهمه اشك جاي آب روي صورتت بذاره كه رسوا شي . بگو دومن آبيه ي جر زن بيا و اين چهارشنبه امسال اون در بزرگ آهني بي معرفتتو وا كن معرفت به خرج بده يه چيزي بذار توي كاسه خشك قاشق زني من . بگو اينهمه سال نيومدي درو وا نكردي اما من به رسم هر سال از روي آتيشاي اون سالت پريدم و باز اومدم در خونت قاشق زني . دومن آبيه نكنه تو هم توي جنجال خونه هاي بالا شهريا ي بي درد قاطي گرفتاريا شدي و فكر كردي من از اون كولي هاي سر سوك خيابونا هستم كه همش ذروغ مي گن تا سر كيست كنن ؟ تگو نه دومن آبيه من اينجا اومدم روي رسم صميمي ايرونيم توي آخرين چهارشنبه ي سال ازت گدايي كنم . صداي قاشقم مياد و تو باز اون تو معطل چي هستي ؟ اومدم گدايي كنم : قاشق اول : دومن آبيه سلامتي واسه ي همه قاشق دوم : دومن آبيه آزادي واسه همه قاشق سوم :دومن آبيه آبادي واسه همه قاشق چهارم : دومن آبيه شرف واسه همه قاشق پنجم :دومن آبيه شعور واسه همه قاشق ششم: دومن آبيه نون واسه همه قاشق هفتم : دومن آبيه آرامش واسه همه قاشق هشتم :دومن آبيه جفت واسه همه قاشق نهم :دومن آبيه عزت واسه همه قاشق دهم : دومن آبيه شادي از ته قلب واسه همه قاشق يازدهم :دومن آبيه زندگي واسه همه قاشق دوازدهم : دومن آبيه عدالت واسه همه قاشق سيزدهم :دومن آبيه حاكم جوانمرد نه نامرد واسه همه قاشق چهاردهم : دومن آبيه طول عمر عزيزان همه بهش بگواين قاشقاي آخر ساليمو امسال بي جواب نذار و الا بازم سال ديگه ميام در خونت اما يه كاري نكن همه فكر كنن توي اون خونه كسي نيس و من مثه ديوونه ها هر سال ميام در يه خونه ي خالي قاشق ميزنم و به ريش خوش خياليم بخندن !!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 3:21 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدو هفتادو دوم
ـ نگران نباش زری این روزا زود میگذرن و تو توی این دنیایی که خیلی بی رحمه یه روزی مث من به آخر خط میرسی . ـ من همیشه فکر میکردم آخر خط هیچوقت معلوم نیست . همیشه معلم ریاضیمون می گفت خط از یه نقطه میگذره و تا بی نهایت میشه اونو امتداد داد . ـ معلم ریاضیتون درست گفته زری اما اون خط خطیه که تو دلت میخاد امتدادش بدی . یه وقتی ممکنه برسه که تو بخوای خطتو قطع کنی اونوقته که تو به آخر خط رسیدی . ـ من اما دلم میخاد دنیای به اون بیرحمی که تو میگی رو خط خطی کنم . دلمم نمی خواد که دنبال اول و آحر خطام بگردم . ـ هوم .اگه خطات اول و آخرشون معلوم نباشه دیگه خط تو توی شلوغی این دنیا گم میشه . دیگه کسی نمیتونه خطای تورو ببینه یا دنبالشو پیدا کنه. ـ من که نمیخام خطام هیچ موشیو به پنیرش برسونه . دنیای به اون بی رحمی که تو ازش حرف میزنی دنیای بازی موش و پنیر نیست که کسیو بشه توش به یه چیزی رسوند . دنیای خواستنا و نخواستناست . باید تکلیفت با خودت معلوم باشه . اگه میخایش با همه ی بیرحمیاش قابش کنی بزنی تو اتاقت اگه نه خط خطیش کنی . کدوم آدم بیرحم اهل دنیای بیرحم تو دوس داره یا وقت داره که دنباله خط های تورو پیدا کنه ؟! ـ اون دنیایی که من ازش حرف میزنم بی رحمه اما آدماش شاید همشون بی رحم نباشن . شاید یکی یه روز به آخر خط من برسه شایدم توی خط خطیای تو گم بشه کسی چه میدونه؟ ـ پس میگی چیکار کنم ؟ میخای دومن دومن آبیه رو بگیرم بگم دنیاتو از نو نقاشی کنه ؟یه دنیا با خطای صاف که بی رخم نباشه . نه اصلا یه دنیا پر خط موازی که هیچکس قرار نباشه به خط کسی رحم کنه تا اصلا چیزی به اسم بی رحمی نباشه . بعدشم هیچ دو خطی به هم نرسن و هیچ نقطه ی تقاطعی پیش نیاد . بعدشم همه ی خطا تا ابد ادامه پیدا کنن و حتی وقتی یکی دوس نداشته باشه خطشو امتداد بده چون با بقیه خطها موازیه بقیه بتونن امتدادش بدن !هان ؟ بگم به دومن آبیه؟ ـ آخه من به تو چی بگم با این ذهن کوچولوی خط خطی!!!!!؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:42 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|