تبليغاتX
شهر سنگستان
من اینجا بس دلم تنگ است!
سنگ دویست و یازدهم 

خوشبختی برای من یعنی یک چیز


خوشبختی برای تو یعنی یک چیز دیگر


میان همه ی خوشبختی من با خوشبختی تو

سرزمینی فاصله است


سرزمینی که برای هر کس به اندازه ی خوشبختیش معنا دارد


اما این روزها خوشبختی هایمان به اندازه ی یک چمدان است


چمدانی که همه ی سرزمینمان را در آن میریزیم و به جایی می 

رویم که خوشبخت باشیم


دیگر مفهوم سرزمین تصویر یک قاب است از رویاهایی که برای 

خوشبختیمان داشته ایم

و زندگی همچنان میان فاصله های خوشبختی من و خوشبختی 

تو در زمینهای خدا موج می زند بی آنکه فراموش کنیم 

خوشبختیمان می توانست همان تصویر سرزمین درون قاب و

چمدان باشد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 3:31  توسط زهرا | 
سنگ دویست و دهم

همیشه یکی بودو یکی نبود

برای همین همیشه یکی نبود و دیگری تنها بود

همیشه قصه ی ما رو بودن یکی آغاز میکرد که دلتنگ یکی می شد  که نبود

همیشه اونکه بود از بودنی رنج میبرد که بدون اونکه نبود بر دوش می کشید

و اونکه نبود بی آنتخاب در یک جای قصه رنج اینو می کشید که نبایست باشه

همیشه قصه ی ما قصه ی تلخ رنج بود 

بی دلیل - بی انتخاب 

همیشه قصه  ی یکی شروع می شد بی دیگری

آخرشم قصه ی ما که به سر میرسید کلاغه به خونش نمیرسید

خلاصه اینکه هیچوقت هیچی کامل نبود

همیشه یه جای کار می لنگید

و آخرشم ما میون بالا رفتیم ماست بود وپایین اومدیم دوِ غ بود

نفهمیدیم قصه ما راست بود یا دروغ

من ولی قصه امو عوض می کنم

چه اونی باشم که بود

چه اونی که نبود

حتی اگه کلاغی باشم که به خونش نرسید

دیگه نمی خوام اونی باشم که قصه رو می شنوه

من دیگه گوش نمیدم

قصه امو می سازم تا یه جور دیگه باشه

تا من تسلیم این بود و نبودا و ماست و دوعها و بالا و پایینا نباشم

قصه من اینطوری شروع میشه

چه همه باشند چه نباشند

یکی هست که منم

...... 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 10:9  توسط زهرا | 
سنگ دویست و نهم

برای نغمه زراعتکار که آرمید
امید که روح همیشه پاکش شادباشد

زیبا بلند شو
خواب تو بیداری مرا برهم زده است
بلند شو تا باورکنم بیداری من از خواب تو سنگینتراست
نگاهم کن
دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم جز نگاه تو ؟
که آن را از من ربودی
زیبا بلند شو
آن دستهای همیشه صمیمی را به من بده
نگو که رویاهای طلاییت آنقدر زیباست که زشتی دیدار ما خواب تو را می آشوبد
بلند شو
بخند مثل آن روزهای تلخ که همیشه می خندیدی
به تلخی آین اشکهای من بخند
بخند تا بگویم که فرشته ها را خواب میبینی و دلم نیاید بیدارت کنم
زیبا نگو که دنیا آنقدر زشت است که ارزش نگاه چشمهای همیشه قشنگت را ندارد
چشمهایت را باز کن
شایدیک لحظه ی دیگر دیدار من اینهمه دور بیارزد برای گشودن چشمهایت
زیبا بلند شو
من طاقت بوسه زدن بر چشمهای بسته ات را ندارم
نخواه که چشمهای من به صبوری نگاه تو باشد
من بی تاب یک لحظه نگاه تو ام که باور کنم کابوس بیداری من دروغ است
بلند شو زیبا
اگر قسم به حرمت پاکیت ، خواب تو را بر هم میزند
به پاکیت قسم بلند شو
آخر کجای این دنیا کسی می تواند به آرامش تو
میان اینهمه ی همهمه ی درد و بی تابی به خواب برود ؟
زیبا بلند شو
من خواب یا بیدار می خواهمت
اما بیدارشو
نمیخواهم بسته بودن پنجره های رو به زیبایی را باور کنم
چشمان تو وصل من به هر چه زیبایی بوده است
چشمهایت را باز کن
ببین اینجا پر از فانوس چشمهاییست که از پس پرده ی اشک محتاج درخشش چشمهای تو اند
زیبا بلند شو
نگذار کودکانت نگاه تو را در رویای کودکیشان با چشمهای بسته تصویر کنند
بیداری تو رویای خوابهای ماست
بلند شو زیبا .......
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 3:44  توسط زهرا | 
سنگ دویست و هشتم

وقتی می بازی بلند شو.نترس.دستاتو به دیوار بگیر کمرت رو صاف کن سرت رو بالا بگیر نترس . یه چیزی شیکسته. یه چیزی که اسمش منه شیکسته. سخت هم شیکسته. دیگه نیست .باختیش. نترس . فقط نترس. اگه بترسی وادادی. یادت باشه اگه آسون شیکسته معنیش اینه که به قدر کافی محکم نبوده .اگه فکر می کنی محکم بوده و شیکسته معنیش اینه که بلد نبودی ازش مراقبت کنی حالا که شیکسته چشاتو پاک کن دقیق شو ببین کجای کارو غلط رفتی نترس بقیه راهتو برو از هیچی نترس قشنگی زندگی به همینه چون پر از تله است همیشه یه جایی هست که گیرت بندازه یه وقتایی هم با سر میزندت زمین که دیگه از جات پا نشی شکنجت میده همه ی توانتو میگیره دیگه انگیزه واسه زندگی نداری اونقدر شکنجه دیدی که از خودت تعجب می کنی که چطوری هنوز نفس می کشی بلند شو چشاتو پاک کن یه نفس عمیق بکش یادت باشه اگه وا بدی باختی نه الان که شیکستی . نترس !!! 

دستتو بده به من نترس . بلند شو.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 8:54  توسط زهرا | 
سنگ دویست و هفتم

مویه کن سرزمین محبوب

مویه کن از مردمانی که

افتخارشان بدبختی

استقلالشان نفرت

وارتباطشان درد است

مویه کن از فرزندان ناخلفی که اخلافشان خون و ظلم

اخلاقشان کتاب و تقدس

و اعمالشان رخوت و بی اعتمادیست

مویه کن بر مردمانی که به جای هدف آرزو دارند

به جای ادب ادعا دارند

به جای قانون نظر دارند

وبه جای انسانیت فطرت دارند

مویه کن سرزمینم

بر مردمانی که مرگ کسب و کارشان است

وتمسخر پیشه ی هر روزشان

بر مردمانی که بزرگانشان را دفن و بیخردانشان را بزرگ میدارند

بر مردمانی که تقدس بزرگترین درجه ی آنان و هر چه جز آن خوار و زبون است

بر مردمانی که خوب و بدشان را بر مبنای مرزهایشان تعیین میکنند نه آنکه مرزهایشان را بر اساس خوب و بد

بر مردمانی که هیچ چیز را به لیاقتش نمی سنایند بلکه لیاقت هر چیز را بر آنچه می پسندند میسنجند

مویه کن سرزمین محبوب

مویه کن بر مردمی که تاریخ ساز است نه آینده ساز

مردمی که بهترینها را از آسمان میطلبند و بدترینها را در زمین جاری می کنند

مردمی که قیمت نانشان از جانشان بیشتر است

شرف را به قیمت گزاف می خرند و به بهای ناچیز می فروشند

کسانشان ناکسند و ناکسانشان کس

به مدرسه میروند تا بیاموزند چه نباید بکنند نه اینکه چه باید بکنند

به مردمی که نیاموخته اند که موظف نیستند هم را دوست بدارند اما موظفند به هم احترام بگذارند

به مردمی که دوست داشتن و نفرتشان از شخص است نه از عمل

مویه کن سرزمین محبوب به ملتی که عقیم است

به ملتی که ادعای بالاترین هوش را دارد اما الفبای ساده ی خردمندی را که تفکر است و ارتباط نمی داند

مویه کن سرزمین محبوب

به ملتی که به انتخاب خود نه بلکه به استیصال خود رو به زوال است

مویه کن سرزمینم که تو قربانی هستی ملتی هستی که به تو معنا می بخشد

مویه کن !!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 3:21  توسط زهرا | 
سنگ دویست و ششم

روز هشتم بود

وخداوند خدا خسته از شهوت آفرینش

تمام عرش را در تن آسائی رخوت آلود رویاهایش فروبرد

شیطان در میانه ی تکاپوی تصویر هوسهای خداوند دستهایش را به هم کوبید

ملایک هر یک از سویی گریختند

و عرش ماندو خدا که آسوده بود و شیطان که در لذت بیکرانگی خداوند غرق

سکوت بود

ناگهان خداوند خدا زمزمه کرد: شیطان

شیطان مسحور لطف خدا پاسخ داد : خداوندگارا اینجایم!

صدایی از عرش بر نمی خاست

شیطان دانست که خداوند خدا در کار آفرینش رویایی جدید است

خداوند سکوت کرده بود و رویا یی عمیق می پرورید

ناگهان شیطان بر آشفته از جا جست

خداوند خدا خود را در میان رویاهایش مجسم کرده بود

شیطان رویای خداوند را خواند ویک تنه دست به کار آفرینش شد

و بدین سان میان بی تابی دستهای شیطان و سکوت لذت گرم خداوند از رویای

شیرینش از خود

آدم خلق شد

شیطان لحظه ای آرام گرفت

سر برداشت

آدم را دید

در برابر تجسم مادی خداوند تاب نیاورد

ناباورانه همه ی تجسم معشوقش رامی نگریست

-نه این نمیتواند تو باشی خداوندگار من ! من خطا کرده ام ....

خداوند لطیف و بی دغدغه پاسخ داد این منم، من! همه ی من! سجده کن

شیطان دستها از کار افتاده می اندیشید که مجسمه ی خداوند ناقص است چگونه

معشوق او، خالق آنهمه زیبایی و لطف اینهمه می توانست نارس باشد ؟

بی اختیار فریاد کشید : نه

خداوند خدا آزرده گفت : این منم من خداوندگار تو مترس سجده کن

شیطان بار دگر فریاد کشید : نه .تو نمیتوانی اینهمه نا کافی باشی رویای تو از

خودت کامل نیست نگاه کن

شیطان به خداوند عشق می ورزید و لابه میکرد . معشوق خویش را برتر از این

میدانست که اینچنین تصورش کند

خداوند عشق او را احساس کرد. برآشفت . باورش نمی داشت . همواره تنها بود .

دوباره خواست که سجده اش کند . به شیطان گفت : سجده کن این منم! من چیزی

میدانم که تو از آن چیزی نمیدانی . تصویر مرا دریاب می خواهم باورم کنی این

من من است که همه چیز را میداند

شیطان ناباورانه می نگریست و سر باز میزدو لابه میکرد .

خداوند خدا ملامتش کرد که فرمان نمی برد . سرکش و گستاخ است و شیطان را

راند .

شیطان خواست برود .

در میانه ی بارگاه شیطان برگشت و بار دیگر خداوند را نگریست

خداوند آنجا ایستاده بود و تصویر خویش رانگاه می کرد .

شیطان نگاهش کرد و گفت : اما خداوند من میتوانست عشق بورزد و بیافریند .

تو! تو اما می توانی ؟ خداوند لحظه ای سکوت کرد و شیطان را خواست که

برود.

شیطان که رفت خداوند دانست که چقدر تنها مانده است .

دانست که دیرزمانیست عاشق شیطان بوده است

در میانه همهمه ی رویای درد و عشق به ناگهان تصویر خود را دید که دو چهره

داشت

واینگونه بود که زن خلق شد .

در نبود شیطان خداوند رویاهای عاشقانه ی بسیاری داشت که در تصویر زنانه ی

خویش می پرورید رویاهایی از عشق و رنج .

او عاشقانه خود را از شیطان محروم میداشت چرا که تصور می کرد که به اندازه

ی رویای شیطان از معشوقش نبوده است . از این رو رویاهای خداوند از عشق

در وجود زن مایه میگرفت بیشترو بیشتر تا شاید خداوند خود را همان بسازد که

شیطان می خواست و زن سیال شد برای پذیرش هر آنچه که رویای عاشقانه ی

خداوند بود تا جایی که زن آموخت بیافریند .

تصویر خداوند زمانی کامل شد که وجود عاشقانه اش در همبستری با وجودی که

شیطان نپذیرفته بودش بار برداشت و آفرید .

تصویر سه گانه ای از عشق و درد که در پیکره ی سیال زنی در حال زایش

تجسم میافت .

خداوند کار خود را تمام کرد .

وقتی شیطان بازگشت .

تصویر خداوند آنجا بود .

شیطان مسحور زیبایی تصویر زن در رویای خداوند، عاشق زن شد .

زن معشوق راستین شیطان بود که عشق می ورزید و خلق می کرد.

همان تصور شیطان از تجسم خداوند .

وقتی شیطان بازگشت و خداوندگارش را بازیافت و عاشق او شد معشوقش را

برداشت و از عرش گریخت ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 21:38  توسط زهرا | 
سنگ دویست و پنجم

وقتی خدا میشوی لحظه های آنکه ترا می ستاید لحظه های نیازو درماندگیش لخطه های اشتیاقش دمدمه های دلواپسیش خواستن و طلبیدنش نگاه های منتظرش دردهای ناگفته اش شوروشادمانیش از اینکه ترا دارد امیدش احساسش احساسش احساسش را جدی بگیر نگاهش را بفهم اشتیاقش را حس کن آنهمه دردی که از برای تو به جان می خرد را بچش خیره به چشمانش نگاه کن تا لبریز شوی اینهمه ناتوان مباش اینهمه ضعیف و بی دست و پا یادت باشد اگر لحظه ای میان نوسان خودخواهی و غرور و سرخوشی برای همیشه آنکه تو را می ستاید ندیده بگیری و رها کنی و بگذری برای همیشه لذت خدایی را از کف داده ای یادت باشد خدا بودن را هرکس یک بار میآزماید خدا ماندن را اما تنها کسانی خواهند توانست که لذت بندکی را قبلا چشیده باشند .یادت باشد......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 10:47  توسط زهرا | 
سنگ دویست و چهارم

شده است میان همه ی پراکندگی لحظاتت بنشینی و بخواهی آخرین موسیقی زندگیت را بسازی و میان آنهمه نت های زیرو بم آن همه لحظاتی که در اوج و فرود احساس و شعورت جان می گیرند ناکهان به یک نت مبهم برسی به همان لحظه بزرگ تصمیم به آن نت سکوت بی انتها؟!!

شده است ؟

شده است که همه ی احساست را برای توصیف آن لحظه ی سرشار از سکوت و تصمیم در خود جمع کنی اما هیچ شعری هیچ کلمه یا حتی نتی برای آن نیابی و همچنان وهم زده و سرشار از پرسشی پر هراس خیره ی آن لجظه ای شوی که نمی دانی کحای زندگیت تعریفش کنی؟

شده است ؟

شده است سرگردان و پریشان میان همه ی نگاه ها و احساسها و زمانها و مکانهایی که می شناسی و نمی شناسی به دنبال آن یک کلمه بگردی و ساعتها برگردی به همه ی خاطراتت و دوباره از نو ورقشان بزنی و جستجو کنی و باز هم یک حس گنگ و نهفته مثل یک سوال تمام خاطرت را آشفته و درمانده کند ؟

شده است ؟

شده است سرت را میان دو دست بگیری و با رنج و درماندگی همه جای درونت را بکاوی و همچنان آن نت سکوت را میان همه ی نواهای زندگیت تجربه کنی و از خود بپرسی چرا همیشه یک جای کار میلنگد و همیشه یک زمینه ی محو دور از دسترس مرا به خود مشغول می دارد که نمیدانم پایان است یا آغاز ؟

شده است ؟

امشب میان همه ی نتهایی که در پس و پیش لحظه هایم مرور می کردم و میساختم یک بار دیگر به آن سکوت مبهم سوال برانگیز که بودن مرا همیشه به یک توقف عجیب می رساند و یک لجظه بی خودی و هراس و درماندگی و اشتیاق و نا معلومی با تکراری شبیه توقف رسیدم اما اینبار آن را با سکوت نه که با کلمه نواختم .

تولد !!!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 6:9  توسط زهرا | 
سنگ دویست و سوم

امروز تولد یه دوسته یه دوست خوب که نگاش آشناست صداش زنگ یه روح پرشور رو داره که

یه جورایی به خاطر شوری که داره تنها مونده .خواستم بگم دوست پرارزشم اگه هدیه ای

توی دستم نیست بهت بدم اگه یادم نمونده بود که امشب تولدته و تو یادم انداختی اگه تنها

توی غربت مهمون این دنیا شدی ولی اینو بدون که من دوست دارم و میدونمت اینو بدون که

روح تو تنها نیست چون میون اینهمه روح سرگردون روح من چشم تو چشم روحت دوخته و می گه :

دوست دارم . تولدت مبارک

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 14:22  توسط زهرا | 
سنگ دویست و دوم

مقابل آینه سر قرود آورده ام .اینبار این منم که شکسته ام نه آینه ! شکسته ام - از ترس

آینه!از یاد برده بودم این غبار روی آینه را بگیرم به گمانم غبار چهره ی من بود روی آینه .به

بهانه ی غبار کدر آینه خودم را شکستم .حالا که شکسته بازگشته ام میفهمم که عمق درد

من خود من نبودم آینه ی کدرو تاری بود که میان من و تصویری که از من باقی مانده بود

فاصله ای از ابهام انداخته بود. حالا میان این شکستگیست که در برابر آینه سرفرودآورده ام تا

دیگر حتی خودرا  میان ابهام آینه نبینم.حالا دیگر چیزی از آن تصویر گذشته ی من در آینه

نیست . دیگر تنها تصویر جدیدی از من دز میان ابهام آینه موج میزند که نه دیگراو را به بهانه ی

خو دم می شناسم نه به بهانه ی آینه ی مات .تنها چیزی که برای شکستن باقی مانده است

باور من به ابهام است !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 9:16  توسط زهرا | 
 
>