![]() |
![]() |
|
| من اینجا بس دلم تنگ است! |
|
سنگ پنجاه و سوم
مولانایی بود و شمسی و مولایی که هر کدام یکی بود و هیچ نبود جز او وحده لا اله الا هو . اما من در تردید های نیمه روشنفکر مآبانه ام تنها مانده ام در خیال مولایی و شمس معشوفی و زیر پا لگد شده ی مولانای خویشتن خود .تردید مرا از خود دور کرده است و در سرایی دور به خیال معشوقی به سرابهای بی شراب کشانده است . دستهایم دیگر نمینویسند زبانم دیگر نمیگویدو پاهای همیشه در رفتارم آرمیده اند در ناتوانی .نگاهم بیش از جستجو ،سرگزدان راهی بس دور مانده است .همچون آن آدمکهای پرهیبت مانده از رفتار در تالارموزه های بزرگ شده ام .پر طمطراق اما بس ناتوان . ناتوان از تغییر ناتوان از تحول نه برای خود نه برای دیگری . معلق مانذه میان رفتن یا ماندن . دستهاپیش آورده به امید حرکتی ، خواستنی یا حتی بخششی . نگاهی خیره اما کور در دیدار رویاهایی بس دور و ایده آل موجودی متحیر در میان آدمیانی که آمده اند تا با نگاه خود چیزی را در من جستجو کنند . اما من مانده پای آبله از راه دراز در تردید بیگانگی با هر آنچه خوب بوده است و من بد یافته امش مبهوت و گریز زده به انزوا نشسته ام . دیگر نه مولانایی مرا به طمع شمس مولایش یه هیجان می آورد و نه آن وحده لا اله الا هو . گویا با همه ی سرگردانیم در میان درد یک انسان از گرسنگی مرگ تنهایی بی هویتی و نومیدی ،شمس من دیر زمانیست که خاموش مانده است و مولای من چیزی نیست جز آرزوی آن روز که دستهایم توان خواستن یابند و بخشش و پاهایم بروند تا دورترینهایی که خیال انسانیت و آسایش و شادمانی به حقیقت می پیوندد و زبان سرخم هرگز هیچ سز سبزی رابه باد ندهد و روحم در انزوای رنجهایی که تردید بر دوش وجودم ریخته است نپوسد و نگاهم بی پرسش یقین کند که وحده لا اله الا هو ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 3:37 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدو پنجاه و دوم
بابا آب داد بابا نان داد بابا عشق داد بابا روح داد بابا شرف داد بابا مردانگی داد بابا ایمان داد و خیلی زود برای همیشه بابا خون داد و مرا سالها دلتنگ گفتن این جمله کرد: من بابا را دوست دارم بابا جان روز مردانگیت مبارک باد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 3:37 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدو پنجاه و یکم
- خوشحالم زری - حوشحالی از چی؟ - از اینکه ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادم - اما تو متعلق به خودت هستی - پایبند حود بودن آزادی آدم رو سلب نمیکنه - هر چه رنگ تعلق داره آزادی آدم رو سلب میکنه - پس به هرچه رنگ آزادی داره متعلقم - اما تو آزاد نیستی چون متعلقی این مفهوم آزادی رو نقض میکنه - میگی خوشحال نباشم؟ - وقتی خوشحال باش که آزادی رو متعلق به خودت بدونی !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 4:4 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدو پنجاهم
زری کوچیک من از خواب بیدار شد و بلند نفس کشید و گفت : امروز می خوام روحمو از توی چمدون در بیارم - گردگیریش کنم روفوش کنم زنگارای روشو بگیرم خوشبوش کنم و بپوشمش و باهاش جشن بگیرم . پرسیدم : زری حالت خوبه ؟ گفت : بهتر از هر وقت دیگه ایَم چون امروز یکبار دیگه متولد میشم ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:20 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدو چهل و نهم
به داغ اگر زنده ام کردی داغ بندگی بود نه داغ بردگی به حرمت بندگیم دستهای افراشته ام را بگیر در زیر این آسمان سیاه که کس کس را نپرسد و کس کس را به فریاد نرسد همه ی وجودم جمع در آستینم که بر راستین ترین احساس عشق جهان افشانده ام به تمنای یاری در آنچه تنها تو بر آن قادری : بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم آیییییییییی مینالم از بیکرانگی تو اما از درد دل نالان نیم . سریه دامانت فشرده ام در گرقتن آنچه به لطف دریغ میداری. مرا مترسان از آنچه بزرگیت به خروش می آورد .من آموخته ی موجهای توام .دریوزگی نمیکنم .میخواهم صادقانه و میگیرم .و تو در اقتدار این یگانگی و صداقت شاهد پایکوبی من باش. با تو یکی می شوم در دست یازیدن به آنچه احیای دم مسیحایی توست .صدایت کرده ام و در انتظار پاسخ پشت در نایستاده ام .خود در را میگشایم که شب تا نور را فاصله ای نیست در آغوش تو ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:43 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدو چهل و هشتم
من رو حم کوچیک شده زری . شده اندازه ی یه مگس . بلد شده بدجنسی کنه و به حقارت دیگرون پز بده که زرنگ شده . بلد شده از بالای یه پشت بوم بالا بره و حس کنه که دنیا زیر پاشه بلد شده به همه چیز پوزخند بزنه و دروغ بگه دیگه تو احساسش با آدما صادق نباشه ببیندشون بخنده و مثه دونه های تسبیح کلمه ی دوست دارمو حوالشون کنه اما تو دلش به همه ی این حسهای برفکی پوزخند بزنه . نمیدونم اینارو کی یادش داده یا از کجا یاد گرفته .فقط میدونم که اینارو تو مدرسه یاد گرفته . میدونی زری مدرسه های سنگستون این چیزارو به بچه ها یاد میدن . نمیدونم چیکارش کنم زری . روح من کوچیک شده اندازه ی یه مگس بلد شده تو چشای بقیه زل بزنه و با گستاخی بگه به من چه بلد شده بترسه بلد شده خریدو فروش کنه همه چیزو بلد شده آدم نباشه و به خریت خودش افتخار کنه .بلد شده نقشه بکشه .اصلا انگار روح من دیو شده زری نه دیو نه هیولا شده روحمو نمیشناسم وقتی حیله هاشو میبینم روح من حقیر شده . دلم میسوزه واسش زری .از دست من در رفته . میون مهربونیای خودم اونو که میبینم اینهمه مهربونه دلم به حالش میسوزه . آخه میدونی زری اون نمیخواد کوچیک باشه اما نمیدونم چی به سرش آوردن که از خودش بیرون رفته . زری میشنوی صدامو ؟ روح من داره توی تخدیر نامردمی بقیه تبدیل به حقیرترین مگس روی زمین میشه و تو میتونی باهاش یه سنگ نقاشی کنی از یک زن که مگس شد ! زری اومد دستای خنکشو روی صورتم گذاشت و گفت : نترس من اینجام و مهمتر از همه روح تو اینجاست و داره حرفاتو میشنوه . ما تا زمانی که روحمون حرفامونو میشنوه مگس نمیشیم!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:54 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدو چهل و هفتم
من این جمله رو باور دارم زری .این جمله ی کریستین بوبن رو که میگه: " گمان میکنم که در زندگی جز شمار محدودی "آری" در اختیار نداریم و پیش از رهاکردن آنها باید با شمار نامحدودی "نه " حفاظتشان کنیم ." چقدر زیبا و عمیقه . من با تعداد بیشماری نه دارم آری های زندگیمو حفاظت میکنم زری. درست مثه اینه که همه ی بودنمو حفاظت کنم .نه گفتن جلو همه ی اون چیزای سختی که دلم میخواد باعث شده حس کنم هستم وجود دارم همونجوری که دلم میخاد من توی این محدودیت آریهام یه لحظه راه نه های زندگیمو سد کردم و تهی شدم .من زری نگهبان خوبی نبودم واسه آری های زندگیم . یه روز تو خیالم فکرکردم شاید نگهبان سختگیری هستم شاید با عشق میشه حفاظت کرد شاید اگه یه نه کمتر بگم یه آری اضافه میشه ساده لوحانه گول خوردم زری. اعتراف میکنم ساده لوحانه گول خوردم یه نه از همه ی نه های نا محدود کمتر گفتم نمره منفی گرفتم یه آری از آری های محدود کم شد. من سهل انگاری کردم زری. ناباورانه کلاهبرذاری کردم از همه ی وجودم به رسم اعتماد و حالا خیلی مقروضم به همه ی درونم مقروضم زری ! زری نیگام کردو گفت : میدونی چیه ؟ حس میکنم این سهل انگاری تو که محافظ خوبی نبودی بیش از اینکه به خودت مقروضت کنه ـ به خودت مدیونت کرده! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:6 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدو چهل و ششم
به بهانه ی بهاری که در پیش است : موسم سبز فروردین بود مرغ مستی از شاخه ی انبوه زبان گنجشک خانقاه ما را غرق در ولوله ی دستان ساخت پیر مارا ناگاه وقت خوش گشت زیر لب بیتی را زمزمه کرد : ٌ" ای که در چله ی تاریک زمستان هستی ! باد ـ از روزنه ـ پیغام گل آورد تو را روز بیتابی و بیخویشی درویشان است برخیز! " نوروزتان روز از نو مباد . آمین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:3 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدو چهل و پنجم
شیرینم شیرینتر از هر قندی وتلخ میخندم تلختر از هر زهری زهر شیرینی واقعیت بس تلخ است شکایت شیرین روزهایمان که هر کس سر به روی زمین شرمنده ی خویش است را برای کسی خواندن تلخ است و تلختر از آن امید شیرینی هنوز که : کسی اینجاست کسی اینجا پیام آورد؟ نگاهی یا که لبحندی فشار گرم دست دوست مانندی و میبیند صذایی نیست حتی رد پایی نیست صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ ..... گناه ما چیست که در کشاکش دنیایی که خود رنگ رنج است میبایست گرفتار نامردمی باشیم که رنگ رنج را به جای نارنجی به سیاه ( سی آه ) بدل میسازند و جانمان را آنچنان به تنگ می آورند که درب سلول کوچک بودن را به شتاب باز کنیم و بیرون پریم .گناه ما نومیدیست شاید گناه ما در درد مردن است گناه ما اینست که بلد نیستیم زندگی کنیم یا فریاد میکشیم یا مطیع محضیم زندگی بره وار در هر دو حال ! از این به بعد روزی هزار بار روی هر سنگی خواهم نوشت : من سنگستانی زندگی را دوست دارم و آن را کف خیابانهای سنگستان رها خواهم کرد برای کسانی که سنگ میخواهند تا به سرو روی من بزنند !!! « من سنگستانی زندگی را دوست دارم آنگونه که حود می خواهم » |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:1 توسط زهرا |
|
|
سنگ صدو چهل و چهارم
ـ هوا سرده . کلاهتو بردار . میخام چشاتو ببینم . میخام معصومیتو تماشا کنم . میخام نفس بکشم . کلاهتو بردار . تا فراموش کنم چه اندازه دورم از معصومیت . تا اون نوک دماغ سرمازذت یادم بندازه تو تاریکی گذشته ی من روزای سردی بوده که من معصومانه لرزیدمو خسته نشدم و با گرمای درونم دویدم و عشق ورزیدم. وقتی عشق از نگاه آدما میره دیگه نگاهشون نه معصومه نه گرم . همه چیز کثیف و زشته . همه چیز دردناکه . حتی سرما و کلاه و برف بازی و منتظر اتوبوس موندن و گرم لذت تفاوت با بچه سوسولا شدن . کلاهتو بردار دور و بر من چشم معصوم زیاده اما دریغ از یه نگاه معصومانه. کلاهتو بردار تا من از زیر این نقاب سرخ لبهاتو ببینم که چطور به هم فشرده میشن تا باز حس رفتن توی خونم بدوه . تا باز با همه ی وجودو ایمانم بگم : " همه ی سعیمو میکنم". تو تمام این روزا خودتو زیر این کلاه قایم کردی که شعبده ی کی باشی تا ظاهرت کنه ؟ هر دستی توان ظهور تورو نداره . خودت کلاهتو بردار و ظاهر شو . اینجا عصا و ید بیضایی نیست . اینجا فقط تویی . نه معجزه ایست نه شعبده ای . تنها تویی که میتونی باشی . همان توی واقعی . بی کلاه و سرما زده حتی شاید نا معصوم . چه باک ! معصومیت چشمهای این روزگارو می دم به هر چه ناپاکی عریان تو .!کلاهتو بردار من منتظر دیدار معصومیت از دست رفته ی توام . معصومیت اگر از دست رفته باشد هم بهتر از قحط معصومیته . تو راوبه جان پاکی کلاهتو بردار ! ـ خداوندا دارم میبینم . چه خوب می بینم!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:57 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|